تبليغاتX
پستو













Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


پستو

سلام سحر عزیز..نمی خوام مثل این حدود 315 روزی که از پیشمون رفتی و روز تولدت هم هست برات کلیشه بنویسم..راستش نمی خوام مثل هر دفعه بگم کاش بودی و زاری کنم..تو این مدت که نبودی همه جا برات نوشتم..نمی دونم چند بار و چند جا نوشتم و همه خوندن و آه و ناله کردن و دل سوزوندن و غصه خوردن..شاید تو این 8 - 9 سالی که میشناسمت ،چه زمانی که با هم همکار بودیم و می نوشتیم و چه زمانی که عزیزترین و دوست داشتنی ترین خواهر دنیا برام شدی هیچوقت به اندازه امروز صبح که بیدار شدم و حست کردم احساس نکردم که در بین ما هستی..عجیبه..روز تولدت تو یاد من بودی نه من یاد تو..خوب خیلی هم عجیب نیست..همیشه اینطوری بوده..تو انگار همیشه باید از همه جلوتر باشی..حتی زودتر از خیلی های دیگه پریدی و رفتی...هنوز آخرین یادداشتی که برام نوشتی رو دارم..می گفتی این روزها رو دوست ندارم..می گفتی دنیا دیگه رنگی نیست..و بی دلیل از من عذرخواهی کرده بودی..شاید می دونستی که وقت پروازته..اما ما پروازت رو بخاطر سپردیم با اینکه پرنده ما رفتنی شد..
این روزا همیشه یادت بودم و هستم..چون بالاخره دنیای ما هم یه رنگی پیدا کرد..حالا سبز شدیم..

حالا سبز یا هر رنگ دیگه بالاخره این روزها بی رنگ نیستیم..این ماه های اخیر جات خالی بود..می گم خالی بود چون اگه بودی از همه سبز تر بودی..چند ماه قبل از پروازت رو که یادته؟جریانات دانشکده خبر و ورود به حریم شخصی افراد و استاد شدن قاضی جلاد و اعتراضات عجیب و غریب تو و به قول خودت تجربه های تازه؟

حالا باید بودی و میدیدی که ما تو 3-4 ماه همه چیو تجربه کردیم...ما تو تابستون هم بهار رو حس کردیم و هم زمستون رو تجربه کردیم و هم پاییز رو دیدیم...

به قول یکی از دوستان:

  اولين ضربه ها آمد پايين و شكافت تن نحيف مان را . پوست كلفت نشده بوديم هنوز . از درد تو اوج گرما یخ می بستیم از کرختی ضربه ها.. نمي دانستيم قرار است روزهاي بعدش ، هر روزمان همين باشد . هي باتوم و گاز اشك آور . نمي دانستيم شروع روزهاي تازه است .و چه بهاری رو حس کردیم از یکی شدنامون..و چه پاییز تلخی رو لابلای فصلهامون دیدم وقتی که برگهای سبز بهاری قبل نوبه افتادن مظلومانه افتادن و پاییز رو جلوی چشمامون اوردن.. چه تابستاني را از سر گذرانديم... اما ما عجیب تو همه فصل ها سبز موندیم..

خلاصه نمی دونم تو از بالا دیدی سبزی ما رو یا نه...

امروز روز زادروزته..بهت خیلی شادباش می گم..تا یک ماه و بیست روز دیگه که تولدت تو یه جهان دیگه است و دوباره برای تبریک میام و برات حرف می زنم..شاید اتفاقای خوبی برای هممون بیفته..

به امید اون روز

به پروردگار کائنات می سپرمت خواهر جاودانه

 

 پ.ن : راستی منم این روزا حالم خیلی خوبه..همون جوری خوب که می گفتی و منتظرش بودی...می دونم که همه چیز رو میدونی و تو هم مثل من خوشحالی..

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت12:58توسط نیما گل محمدی | |