تبليغاتX
پستو













Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


پستو

دلم شده بود مثل آسمان بهار گاه خورشید بر آن حکومت میکرد و گاه ابرهای تیره باران زا.گاه لبخند بر لب داشت و گاه اشک در دیده. دیگر دلی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن نداشتم دیگر عاشقی ومجنون بودنش را باور نداشتم او در رویاهای خود به سر می برد و قاصدک دل من در هوای او


امروز میخواهم از صدای دل در سایه اشکهایم چند کلامی گفته باشم ، صدای دلهایی که کاش فریاد می شدند ، دلهایی که گرچه گرفتار بودن مانده اند اما همیشه انتظار را منتظرند ، احساس عجیبی دارم ، احساسی که میدانم تو را نیز هر چند صباحی ، آماج تیرباران اشکهایش کرده است ، احساس دلگرفتگی ، دلتنگی ، دلواپسی ... احساسی که انگار گلبوته ای است که یکسال آبش نداده اند ، احساس غروب آرزوها ، غربت دیدارها ، چه میگویم ... ؟ دلم از دلهایی گرفته که چشمها را می نوازند اما هزاران خنجر در پشت سر دارند ، حرفهایی که سبدها واژه قشنگ در کوله بارشان به امانت گرفته اند ، اما زخمها را هیچگاه مرهم نبوده اند ... آری دلم از دورنگی ها گرفته ، دلم از آنها گرفته که دنیا را میعاد نقش بازی انسان میدانند حال آنکه نقاشی ها را هیچگاه نفهمیده اند ... دلم از آنها گرفته که دوست نبوده اند اما دوستی ها را ارث همه وجود خود میدانند .....چرا؟؟؟



+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت1:19توسط نیما گل محمدی | |