|
چند روزی تا عید نوروز و سال جدید بیشتر باقی نمونده
عید امسال شاید با سال های دیگه فرق داشته باشه..سالی پر از اتفاقات عجیب و غریب من به مسائل سیاسی کاری ندارم.امسال سالی بود که همه سیاسی شده بودن.همه مهره های یک قمار از پیش باخته.ولی باز هم به بازی ادامه دادن بگذریم... نمی دونم چقدر از مردم ایران از اومدن سال جدید خوشحالن و چقدر ناراحت همیشه ما آدمایی که تو ایران نیستیم خیلی حریصیم که سنت های ایرانی رو چشن بگیریم..مثل آدمایی که از یه چیزی محروم می شن و بهش حریص تر می شن.. یکی ار دوستان از من می پرسید که نیما تو چرا همش در مورد فقر و این چیزا می نویسی.. گفتم چون این فقر لا مصب درد بی درمونه..تمام بدبختی ها رو همی فقر میاره.. خودم هم نمی دونم چرا نزدیک عید همیشه این مسائل میاد تو ذهنم هنوز یادم نرفته درست چند روز مونده به عید سال ۸۴ ...کارمند بیچاره ای مه خودش رو تو خونش دار زده بود.چون نتونسته بود جواب چشم ها و دست های منتظر خونوادش رو بده.. امسال هم مثل هر سال تو روزنامه میخونیم ...بعد روزنامه رو می بندیم..سری به حسرت تکون میدیم..و خیلی زود فراموش می کنیم و آماده می شیم برای خرید شب عید مرد - جناب رئیس . من حقوقم کفاف خرجم رو نمیده. آخه نمی شه که عیدی رو بعد از عید داد..بخدا بچه هام منتظرن رئیس- برادر من .. اوضاع مملکت رو که میبینی..می خوان تحریم کنن..والا بودجه نداریم مرد- آخه مگه من کارمند بدبخت اوضاع مملکت رو اینجوری کردم؟ شکا خودت رو بذار جای من..چجوری جواب زن و بچه ات رو میدی؟ رئیس- آقا جان .. من که مسئول جواب دادن به زن و بچه مردم نیستم.. مرد - بخدا تو شهریه دانشگاه دخترم رو هم موندم ... یه بچه کوچیک هم دارم ...نذار شزمندشون بشم رئیس - آقا جان برو بذار به کارمون برسیم . بدبختی ما که یکی دو تا نیست..برو بذار به کارمون برسیم سال خوبی داشته باشی !!!!! مرد فکر می کند... حرف رئیس مثل پتکی روی سرش میکوبه.. سال خوبی داشته باشی با خودش می گه حتما آقای رئیس امشب زنگ می زنه به خونوادش تو اروپا و بهشون عید رو تبریک می گه خدایا چقدر تلخ و بده این عید..چقدر بده سرافکندگی مرد به خانه رسیده.. -- سلام بابایی..امتحانام تموم شد..بابایی بچه ها ماخوان برن مسافرت..ما کجا میریم؟منم می بری مسافرت؟ مرد دستی به سر فرزند می کشه و باز هم به دروغ قول میده زن - چی شد؟ عیدی دادن بهتون؟ مرد - نمیده خدا نشناس . داره و نمی ده. شرمندتون هستم..از یه جا قرض می کنم مرد خوب میدونه که حتی دیگه اعتباری هم برای قرض کردن نداره دختر - سلام بابا چشم های دختر پر از سواله ولی شرم باعث میشه که سکوت کنه...مادر با نگاه به دختر می فهمونه که از پدر سوال نکن..پدر هر دو نگاه رو میبینه مرد کمرش خم شده..دیگه نمی تونه..باید کاری کرد..جرقه ای در ذهن مرد شعله می گیره دو روز بعد : تیتر یکی از روزنامه های صبح کارمندی بخاطر فقر در دفتر کارش خودش رو به آتش کشید روح مرد مرده بود..خیلی سخت بود تحمل جسم بدون روح روحش رو به آتشی کشیده بودن..اونم جسمش رو به آتشی ندانم کاریهای آقایان و آقا زاده ها سپرد و ما امسال هم مثل هر سال روزنامه رو می خونیم..سری به حسرت تکون میدیم..و برای خرید شب عید خودمون رو آماده می کنیم....
|
About![]()
مرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 Links
گروه مارشال مدرن |