تبليغاتX
پستو













Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


پستو

 

خداحافظ عقاب

 

 

با عابدزاده از آبادان تا مونت پلیه

درست ۸ سال از آن دیدار می گذرد.دیداری که عقاب برای آخرین بار در آشیانه خود ایستاد.که برای چهلمین بار با نشان سرگروهی تیم ملی را همراهی کند.ایران - آلمان در مونت پلیه فرانسه و احمدرضا عابدزاده در آخرین بازی ملی اش.

تو گویی همین دیروز بود که با آن قامت کشیده و لبخندی که در تمام طول دوران بازیگریش از لبانش برچیده نشد ، به سمت کلینزمن رفت تا بخاطر همدردیش در جام جهانی ۹۰ با مردم زلزله زده رودبار ، یادبودی به او هدیه دهد که ایرانی جماعت مهربانی و رشادت خوب به یادش می ماند . پس تعجب آور نبود که پس از درافت ۲ گل در آن دیدار ذره ای از محبوبیت کاپیتان تیم ملی کاسته نشد .

یکی می گفت حتی اگر عابدزاده در آخرین دیدار ملی اش ده گل هم می خورد ، یاز هم کسی بخود اجازه نمی داد از او انتقاد کند . چه ، هنوز صحنه برخورد دنده هایش با تیر دروازه در دیدار با ژاپن و صحنه هایی که یک تنه در جهنم ملبورن مقابل استرالیایی ها مقاومت می کرد چون نقش هایی ماندگار بر حافظه تاریخی این ملت حک شده است.

فلاش بک

از مخمل های سبز فرانسه جدا می شویم و به آسفالت های تفتیده آبادان برمی گردیم.

در بحبوحه جنگ ، در حالی که شهر روزهای ملتهبی را سپری می کند ، خانواده عابدزاده به اصفهان کوچ می کند . کنار زاینده رود شب ها شب رویاست . ¤روزی روزگاری در قامت بزرگترین تیم های باشگاهی و تیم ملی¤رویایی کودکانه که همه را به خنده می اندازد.حتی اهل خانه را.

اما احمد از تیم هلال احمر برای رسیدن به رویاهایش شروع می کند . پانزده ساله است و پر انرژی ، به تیم تام اصفهان که کوچ می کند ، چهره می شود . داستان هزار و یک شب زندگی عقاب اما با ورود مرحو پرویز دهداری جذاب تر می شود . دهداری در زمانی که چهارده سرباز ملی به او پشت می کنند ، به دروازه بان ۲۰ ساله آبادانی الاصل اعتماد می کند و کلید سنگر تیم ملی را به او می سپارد . عابدزاده اما پیش از ؟آن در دهه فجر سال ۶۴ هم تحت رهبری فریدون عسگرزاده از دروازه تیم ¤ب¤ در مقابل رومانی حراست کرده بود ، ولی ایستادن در دروازه تیم ملی طعم دیگری داشت . از اسفند ۶۵ و دیدار با کویت تا تیرماه ۷۸ و دیدار با آلمان ، عقاب مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرد  و ما به یاد می آوریم یا مهار پنالتی ماجد عبدا... در بازی نیمه نهایی جام ملتهای ۸۸ و دو حرمت جادویی او در مقابل چشم بادامی های چینی در دیدار رده بندی باورمان شد که کم کم داریم از رخوت و رکود خارج می شویم . دو سال بعد و در پکن سرانحام با پروازهای به یاد ماندنی عقاب توانستیم بر بام آسیا بنشینیم . ایران - کره شمالی و دروازه بانی با پیراهن سبز که غرور یک ملت را یکجا و در پنجه های هنرمندش جمع کرده بود .

در عرصه باشگاهی هم عابدزاده از نوادر فوتبال ماست. او که از تیم شهرستانی تام اصفهان به تیم ملی رسیده بود در پایتخت خواستگاران فراوانی داشت.

پرسپولیس ، استقلال ، پاس و .... اما او سرزمسن آبی ها را انتخاب کرد  . وی پس از اینکه با استقلالی ها به مشکل برخورد به سپاهان پیوست و آنجا بود که اعتراف کرد تنها به دلیل اصرارهای پدر همسرش به استقلال پیوسته و از کودکی به پرسپولیس تعلق خاطر داشته است .

جدایی او از استقلال اما مصادف می شود با جام اکو در سال ۷۲ و زمانی که وی برای نخستین بار به عنوان کاپیتان تیم ملی پیشاپیش همه وارد ورزشگاه می شود . برای مطبوهات ایران که سالها بود از راه ستاره ها به نان و نوایی نرسیده بودند چه شخصیتس جذاب تر از کاپیتان تیم ملی که بدش هم نمی آمد که با مصاحبه های جنجالی و رو در رویی با افراد سرشناس ، شور و ولوله ای به پا کند .

چهره ای فتوژنیک همراه با حرکات منحصر به فرد مثل دریبل بازیکنان و پرتاب های بلند دست و گلزنی از او سوپراستاری می سازد که با پوسترهایش می توان شهری را کاغذ دیواری کرد .

مصدومیت وحشتنام او در سال ۷۲ که با بی اعتنایی استقلالی ها رو به رو می شود عامل ارتباطی است بین او و امیر عابدینی ، مدیر عامل وقت پرسپولیس . عابدینی در حالی که همه او را تمام شده می دانستند ، با فرستادن او به آلمان و مداوای زانویش برای سالیان سال دروازه پرسپولیس و تیم ملی را بیمه کرد .

جالب اینجاست که اوج دوران بازیگری احمدرضا را در همان سالها می توان جستجو کرد . سال های که ...

حماسه عقاب

سال هایی که فوتبال ایران در حال پوست اندازی بود و خود را آماده میکرد نا از مرزهای قاره زرد عبود کند و به جهان نوین فوتبال پا بگذارد. دیدارهای مقدماتی جام جاهانی ۹۸ و هنرنمایی های عابدزاده برای همیشه در تاریخ این مرز و بود ماندگار شدند .

حماسه اش در کریکت گراند ملبورن و تحقق رویاهای ایرانیان ایامی را به یادگار گذاست که شیرینی و حلاوتش برای همیشه در کام مان ماند ، همانطور که سحنه سپاسگزاری او از خدا پس از پیروزی بر آمریکا هیچگاه از خاطره مان نرفت .

عقاب با زانویی پر درد و دنده های نیم بند از سرزمن خروس ها بازگشت و یک قهرمانی در دوره اول لیگ برتر رو هم با پرسپولیس جشن گرفت اما بعد ها به دلیل محبوبیت بیش از حد توسط پروین کنار گذاشته شد تا ..... تا در اوج درگیری های مدیریتی اردوگاه سرخ میرزایی او را به قصد پیش بردن اهداف خود و به واسطه محبوبیت بالای عابدزاده او را به عنوان سر مربی مقابل پروین علم کند  . این هدف اما بیش از دو سه روزی تامین نشد . چون عقاب با هوشیاری و راهنمایی دیگران از دامی که برایش پهن شده بود گریخت .

سایپایی ها هم بعد ها با چنین هدفی با وی وارد مذاکره شدند . اما در حالی که ایرانیان خود را بری نوروز باستان آماده می کردند خبری مثل بمب در شهر ترکید . عابدزاده به دلیل عارضه مغزی در آی سی یو بسر می برد . لحظه ها به کندی میگذرد و مردم قدر شناسی که در خیابان گاندی جلوی بیمارستان شمع روشن کرده و دست به دعا برداشته اند ، منتظرند تا پنجه های عقاب مثل دوازده سال گذشته خیالشان را راحت کند و در جنگ با مرگ پیروز شوند .

بهار که می رسد عقاب  دوباره بال می گشاید اما نه به شادابی سالهای گذشته . حتی برای مربیگری به استقلال اهواز می رود و ....

 

صحنه ويدئويي خداحافظي احمدرضا عابدزاده از فوتبال در ديدار پرسپوليس و بايرن مونيخ

روی عکس زیر کلیک کنید:

  

عقاب می نشیند

عقاب آسیا حالا دوباره تصمیمش را گرفته . این بار اما نه برای پرواز که برای نشستن . عقاب می نشیند اما خاطره های ما از پرواز هایش پرواز می کنند . آخر دل آدم می شکند . حاصل آن شب تا صبح  نخوابیدن ها ، آن تمرینات مشقت بار ، آن دوری ها از امیر و نگار چه شد؟

آن آمپول های بی حس کننده . آن کیسه های یخ را در شب های درد و تنهایی که دید؟هیچ کس ، من و شما فقط یک ناجی با لب های خندان میدیدیم که هیچگاه خم به ابرو نمی آورد .

امروز آن که خداخافظی می کند  اولین کاپیتان ایران است که تیمش اولین پیروزی را در جام جهانی به ایرانیان هدیه کرد . او مردست شبیه باران . مردی از نسل نام آوران به یاد ماندنی که همیشه فخر همه ما بود .   

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت1:18توسط نیما گل محمدی | |

این یه آهنگ جدید داریوش....آدم که میشنوه..مو به تنش سیخ میشه...دانلود کنید ....ضرر نمی کنید..شاهکاره...

این آهنگ از آلبومی هست به اسم صفر...این آهنگش که حرف نداره...

 

 

کلیک کنید: 

داریوش ... لب دریا

 

 

اینم قسمتهایی از متن آهنگ:

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفس ها پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خونه سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

+نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت3:2توسط نیما گل محمدی | |

من انسانم. من پیش از آن که مسلمان باشم، انسانم. من انسانم، من پیش از آن که ایرانی باشم، انسانم. من انسانم، من پیش از آن که مرد یا زن باشم، انسانم. من انسانم، من پیش از آن که سیاه/سپید/سرخ/زرد پوست باشم، انسانم. من انسانم، من پیش از آن که چپ یا راست باشم، انسانم. من انسانم، من پیش از آن که شاهزاده یا گدا باشم، انسانم .



من انسانم، من پیش از آن که در رقابت ناعادلانه با انسان‌های دیگر در جهان سرمایه‌داری قرار بگیرم، انسانم.

من انسانم، من پیش از آن که پول را ملاک ارزش انسان دیگر قرار دهم، او را با انسانیت‌اش می‌سنجم.

من انسانم، من برساخته جامعه‌ای هستم که در آن متولد شده‌ام و زندگی کرده‌ام. اما جامعه را حاکمان ساخته‌اند، جامعه نابرابر حاصل زیست حاکمان انسان‌نما ست. من انسانم، من با مشارکت انسان‌های دیگر حاکمان را تغییر خواهم داد.

من انسانم، انسان‌ها با هم متفاوتند. من به تفاوت‌ها احترام مي‌گذارم.

من انسانم، نابرابری و ناآزادی در هر جا نشانه‌ای است از نابرابری و ناآزادی برای همه انسان‌ها.

من انسانم، من با سرمای تن مرد بی‌خانمان اوکراینی به لرزه در خواهم آمد.
من انسانم، من با گرسنگی کودک رواندایی روزه خواهم گرفت.
من انسانم، من با مادر کودک بی‌گناه عراقی گریه خواهم کرد.
من انسانم، من با دستان کوچک کودک واکس‌زن هندی واکس خواهم زد.
من انسانم، من با دهقانِ پینه‌بسته دستِ سنگالی محصول درو خواهم کرد.
من انسانم، من با لوری بر دیوارهای زندان پرو چوب-خط خواهم کشید.
من انسانم، من با گنجی در تب و تاب ناآزادی سوخته خواهم شد.
من انسانم، من با زنان زخم‌خورده کیپ تاون درد خواهم کشید.

من انسانم، من حق زیستن می‌خواهم، من حق زیستن را نه از خانواده‌ام و نه از دولتم و نه از خدایم، من این حق را از انسان‌های دیگر طلب می‌کنم.

من انسانم، من پیش از آن که با اسلحه قلب انسان دیگری را نشانه بگیرم انسانم.
من انسانم، من میراث‌دار هزار سال مبارزه علیه جور و ستم و ظلمم.

من انسانم، برای ساختن به دنیا آمده‌ام، ویرانی را به ددمنشان و ستمکاران واگذاشته‌ام.

من انسانم، پس جهان بهتری خواهم ساخت، برای همه انسان‌ها.

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت13:49توسط نیما گل محمدی | |

درود...

بعضی موقع ها آدم نمیدونه چی بگه...مثل این چند روز اخیر....همه میگن چرا وبلاگ رو به روز نمی کنی...خوب چجوری به روز کنم؟ ...وقتی همه چیز اینقدر یکنواخت میگذره...هیچ اتفاقی هم که نمی افته...

صبح که بیدار می شم میرم دانشگاه..عصر بر میگرم....یا درس می خونم یا وب گردی...این شده زندگی ما..من راضیم..گله ای هم نیست...اما خوب این وبلاگ حیوونی تنها افتاده و بروز نمی شه...

حدودا ۱۰ روزه این وبلاگ رو راه اندازی کردم...حدود ۱۵۰۰ تا بازدید کننده داشته...نمی دونم این آمار خوبه یا بد..ولی خودم انتظار این همه بازدید رو نداشتم..امروز صبح هم که بیدار شدم دیدم یه سری ای-میل اومده که چرا update نمی کنی...چشم...قول میدم زود به زود مطلب بذارم.. 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت13:37توسط نیما گل محمدی | |

دو سال از زلزله تلخ بم گذشت....چقدر زود گذشت ....

انگار همین دیروز بود..

 

دوران سربازی من

۶ صبح بود...از پادگانم زنگ زدن...افسر نگهبان بود....یادم نمیره...شاید اگه اون روز تعطیل به طور اتفاقی اون ساعت بیدار نبودم خیلی شوکه می شدم که اون موقع...اونم تو یه روز تعطیل بهم زنگ زدن..

چقدر ساده فکر کردم...گفتم حتما فرماندمون طبق معمول بازم تو نامه نگاری هاش گیر کرده و به من گیر داده...ولی نه...

جمعه..۶ صبح...

چرا صدای افسر نگهبان ایقدر غمگین بود...

-الو سلام نیما جان..آقا ببخشید که بیدارت کردم..

- نه دادش خواب نبودم..فقط اگه حاجی( به فرماندمون می گفتیم حاجی) گیر داده  بهش بگو پیداش نکردم..جون تو دیروز من تا ۷ شب اونجا بودم....

- نه..نه...از قرارگاه نامه اومده..یه سری وسایل اولیت رو جمع کن....باید بریم کرمان...همین الان بیا پادگان

- چی؟کرمان؟برای چی؟مگه من چی کار کردم...بابا بی خیال..بزار من فردا بیام ببینم چی شده...

- نه..بم زلزله اومده...نیرو می خوان...هیچکس زنده نمونده...با خاک یکسان شده..

- چی میگی؟اذیت نکن..

-برو بزن شبکه خبر...نگاه کن..تا ظهر هم اینجا باش

باورم نمی شد...۲ ساعت از زلزله گذشته بود....چیز خاصی نشون نمی داد...می گفت هنوز از بم تصویری نداریم....تنها چیزی که میدیدم...بیمارستان های کرمان بود...جنازه..شیون..گریه....

شوکه شده بودم....باورم نمی شد....یعنی چی شده بود که مجری شبکه خبر اونجوری گریه می کرد...

وای...اولین تصویری که از بم دیدم...بم که نه....یه خرابه....یه کوه خاک....

و چه حالی شدم وقتی ارگ بم رو دیدم...قدیمی ترین بنای خشتی جهان...

فرشته مرگ روی بم سایه انداخته بود...زیر نویس شبکه خبر هم بوی مرگ می داد

لحظه به لحظه تعداد کشته شدگان...کمبود نیرو...قطع شدن ارتباط به بم..

و ناقوس مرگی که درباره ارگ بم میداد..چقدر سخت بود  از دست دادن ارگ بم...و چقدر غیر قابل باور بود

این همه کشته شده...

اولین باری بود که تو طول دوران نامقدس سربازیم از ته دل راضی بودم...واقعا دوست داشتم برم...می خواستم به خانوادم بگم و  وسایلم رو جمع کنم...که دوباره افسر نگهبان پادگان زنگ زد...

 

 

 

 

-الو ..سلام نیما

- سلام..دیدم...چی شده شهرام..چقدر مردن؟

- بگو چقدر زنده موندن...کسی نمونده...

- من دارم میام...تا ۱ ساعت دیکه راه می افتم...

- نه..خیالت راحت...نمیخواد بیای...گفتن سربازای تهرانی رو نمیشه جمع کرد...طول می کشه...شهرستانی ها رو که تو آسایشگاه هستن دارن می برن..

- نه..من میخوام برم...

- حالت خوبه دیوونه؟بشین سر جات...می خوای بری چی کار؟

- بخدا راست میگم..می خوام برم...

- حالا فردین بازی در نیار...بیای هم نمی برنت...

و واقعا می خواستم برم...ولی...قسمت ما نشد..

بچه هایی که رفته بودن وقتی برگشتن یکی دیگه بودن...اونقدر جنازه دیده بودن و جنازه از زیر خاک کشیده بودن بیرون که به قول خودشون انگار با جنازه ها به یه دنیای دیگه رفته بودن.می گفتن این چیزایی که داره تو تلویزیون نشون میده هیچی نیست..میگفتن اینا همه چیر و نشون نمی دن...

می گفتن نمیشه تعریف کرد عمق فاجعه رو و ......

و حالا دو سال گذشته....

برای ما چه زود ... ولی اونایی که هنوز تو کانکس ها زندگی می کنن...اونایی که هنوز از سرما تو چادر ها می لرزن... هر روزشون سالهامیگذره...

فقط همون ۱ ماهه اول همه تحت تاثیر رقابت ....معروفیت..خود شیرینی..و با منت و ریا شبهه کمکی به اون دیاری که تشنه زندگی بود کردند...ولی...

یادم نمیره ..چند ماه بعد یکی از دوستان رو دیدم که می گفت چادری رو که کمک کرده بود تو بازار مولوی تهران دیده و  بواسطه شعری که روش نوشته بوده شناختتش...

و ما هنوز باید تاسف بخوریم برای مردمی که جونشون برای هیچکس ارزش نداره... 

 

در حیرتم از مرام این مردم پست     این طایفه زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا   تا مرد به عزت ببرندش سر دست

  

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت0:19توسط نیما گل محمدی | |

 

اخيرا براساس‌ مطالعات‌ انجام‌ شده‌ اعلام‌ شد كه‌ تهران‌ يكی‌ از ده‌ شهر نامطلوب‌ جهان‌ برای‌ سكونت‌ به‌ شمار می‌رود. ترافيك‌ و شلوغی‌ شهر، آلودگی‌ هوا، مشكلات‌ اجتماعی‌ و... از جمله‌ شاخص های‌ اين‌ مطالعه‌ به‌ شمار می‌روند. اما تهران‌ جذابيت‌های‌ منحصر به‌ فردی‌ هم‌ دارد كه‌ در هيچ‌ جای‌ دنيا نظير ندارد

 

 

:

١ رانندگی‌ در تهران‌ مثل‌ سياست‌ ايران‌ است‌، هركسی‌ هر كاری‌ دلش‌ بخواهد می‌كند، اما همه‌ چيز به‌ كندی‌ پيش‌ می‌رود.

٢ در شمال‌ شهر تهران‌ مردم‌ در سال‌ ٢٠١٠ ميلادی‌ زندگی‌ می‌كنند و در جنوب‌ شهر تهران‌ در سال‌ ٧٠ هجری

٣ ماشين‌ها در كوچه‌های‌ تنگ‌ با سرعت‌ ٧٠ كيلومتر حركت‌ می‌كنند،در خيابان‌ها با سرعت‌ ٢٠ كيلومتر حركت‌ می‌نمايند و در بزرگراه‌ها پارك‌ می‌كنند.

٤ وقتی‌ سوار تاكسی‌ می‌شويم‌ منتقد حاكميت‌ هستيم‌، وقتی‌ به‌ ميهمانی‌ می‌رويم‌ اصلاح‌ طلب‌ می‌شويم‌ و وقتی‌ راهپيمايی‌ می‌كنيم‌ محافظه‌ كاريم.

٥ كارشناسان‌ و متخصصان‌ ايران‌ انسان‌های‌ دلسوز، مردم‌دار و معترض‌ به‌ سيستم‌ مديريتی‌ فعلی‌ هستند اما همين‌كه‌ خودشان‌ در جايگاه‌ مديران‌ قرار گرفتند عينا مثل‌ مديران‌ گذشته‌ رفتار می‌كنند.

٦ تهران‌ تنها شهر دنياست‌ كه‌ در آن‌ هميشه‌ چراغ‌ها قرمز است‌، اما هركس‌ دوست‌ داشت‌ از آن‌ عبور می‌كند.

٧ تهران‌ تنها شهری‌ است‌ كه‌ در آن‌ می‌توانيد وسط‌ خيابان‌های‌ آن‌ نماز بخوانيد، وسط‌ پارك‌ شام‌ بخوريد، در رستوران‌ به‌ ديدن‌ مانكن‌های‌ لباس‌های‌ مدل‌ جديد برويد، در تاكسی‌ و ادارات‌ دولتی‌ نظرات‌ سياسی‌ متفاوت‌ را بگوييد.

٨ تهران‌ تنها شهری‌ است‌ در دنيا كه‌ پياده‌ها حتما از وسط‌ خيابان‌ رد می‌شوند، اتومبيل‌ها حتما روی‌ خط‌ عابرپياده‌ توقف‌ می‌كنند و موتوسيكلت‌ها حتما از پياده‌رو عبور می‌كنند و هر كاری‌ دوست‌ دارند انجام‌ می‌دهند!

٩ تهران‌ تنها شهری‌ است‌ كه‌ مديران‌ آن‌ به‌ جای‌ حل‌ مساله‌ صورت‌ آن‌ را پاك‌ می‌كنند. به‌ جای‌ شهروند مداری‌، شهروند آزاری‌ را در پيش‌ می‌گيرند، به‌ جای‌ گسترش‌ حمل‌ونقل‌ عمومی‌ تردد خودروها را زوج‌ و فرد می‌كنند.

١٠ تهران‌ شهری‌ است‌ كه‌ در آن‌ استفاده‌ از آنتن‌های‌ ماهواره‌يی‌ و شبكه‌های‌ تلويزيونی‌ ماهواره‌يی‌ ممنوع‌ است‌ ولی‌ در پشت‌ بام‌ اغلب‌ منازل‌ بشقاب‌های‌ دريافت‌ كننده‌ امواج‌ ماهواره‌يی‌ مشاهده‌ می‌شود.

تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند. 
تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.
دكتر عباس‌ حاتمی‌

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت20:14توسط نیما گل محمدی | |

 
حمایت از مهدي مهدوی کيا
 
 
درود بر شما
 برای حمايت از مهدي مهدوي کيا بازيکن
 خوب ما در باشگاه هامبورگ و انتخاب اين بازيکن به
 عنوان بهترين بازيکن نيم فصل اي تيم از شما
 خواهشمند است در رای گيری سايت باشگاه هامبورگ
 شرکت کنيد و به اين بازيکن خوب ما رای دهيد در سمت راست صفحه میتوانيد اسم مهدوی کيا را انتخاب کنيد و بعد از آن دکمه Voteرا کليک کنيد
 
برای ورود به صفحه رای گیری روی لینک زیر کلیک کنید......
 
 
Tnx To: Marshal Modern & Iran- Iran Group

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت14:8توسط نیما گل محمدی | |

درود بر شما...

اینم اون عکسی که بچه های گروه مارشال مدرن ازم خواسته بودین....

در ضمن اون مقاله های روانشناسی رو هم یه سری از مارشالیزما خواسته بودن که تو بلاگ بزارم....

اما باید بگم که متاسفانه نمیشه...اونا اختصاصی مارشاله و اونجا در خدمتتون هستم....حالا شاید در آینده بزارم...

در مورد آهنگ گذاشتن هم باید بگم من سعی می کنم بیشتر وبلاگم مقاله های خبری باشه...ولی چشم آهتگ جدید هم اومد براتون برای دانلود می زارم...

شاد باشید

 

+نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت1:31توسط نیما گل محمدی | |

دوازده روز از فاجعه گذشته ولی هنوز مي‌توانيد جای بال هواپيما كه ديوار طبقه اول بلوك پنجاه و دو شهرك توحيد را شكافته، ببينيد. هنوز بوی گوشت سوخته از لابه‌لای وسايلی كه تبديل به زغال شده‌اند، در فضا پراكنده است. در ميان همه اين وسايل دودگرفته و سياه، دوازده روز پيش خانواده‌هايی زندگی مي‌كردند، خانواده‌هايی كه يا در حال تماشای تلويزيون بودند يا پذيرايی از مهمان و يا حتی در حمام و ناگهان زوزه هواپيما و سايه غول‌پيكر هركولس، ناخوانده خانه و زندگي‌شان را در هم مي‌شكند. همراه با انفجار هواپيما، آتش به خانه‌های طبقات زبانه مي‌كشد; همه با سرو وضع آشفته بيرون ريختند. شدت برخورد هواپيما و انفجار، تعدادی از ساكنان را به گوشه‌ای پرتاب كرد و وقتی در چند ثانيه از شوك اوليه بيرون آمدند، فهميدند كه بايد از شعله‌های آتش فرار كنند.

اينها را يكی از ساكنان شهرك توحيد مي‌گويد و بارها تقاضا مي‌كند نامش ذكر نشود. همه ساكنان گويا معذوراتی دارند و به راحتی نمي‌توانند از واقعه سخن بگويند، به خصوص با خبرنگاران.
بيشتر كسانی كه پابرهنه از ساختمان بيرون آمده بودند، هنوز شيشه‌های خرد شده را كف پايشان به يادگار دارند. يكی از آنها مي‌گويد: شيشه كم كم وارد خونم مي‌شود اما كاری از دست بهداری كوچك شهرك برنمي‌آيد. بايد جراحی شوم و هزينه‌اش هم با خودم است. مثل او زيادند زنان مسن و كودكانی كه شيشه‌های لابه‌لای پوست و گوشتشان، مانع راه رفتنشان مي‌شود.

نه طبقه بلوك پنجاه و دو غيرقابل سكونت است. همه اتاق‌ها و وسايل باقی مانده سياه و سوخته‌اند. آتش‌نشاني، بيمه صبا و وزارت بهداشت برای خانه‌های اين بلوك، صددرصد تخريب اعلام كرده‌اند، اما ....


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت13:58توسط نیما گل محمدی | |