تبليغاتX
پستو













Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


پستو

 

<><><شب یلدا مبارک><><>

 

شب نشانه تاريكی اهريمنی و روز نشانه روشنی ايزدی است. چون شب يلدا بلند‌ترين شب سال است كه پس از آن روزها بلند می‌شود و روشنی بر تاريكی چيره می‌گردد. از اين رو شب آغاز زمستان را زادشب ايزد فروغ پنداشته‌اند كه پس از چند هزار سال هنوز آريايی‌ها آنرا جشن می‌گيرند. در ايران به نام شب يلدا و در نزد عيسويان اين شب به زاد شب حضرت مسيح نام گرفته است.

ايرانيان باستان می‌پنداشتند كه "بغ مهر" در كوه البرز در يك غار از فروغ زاده شده است، چون از برخورد دو سنگ آذری سخت به همديگر آذرخش می‌جهد، از اين رو پيدايش مهر را هم چنين می‌پنداشتند كه مهر هم مانند آذرخش از دل سنگ برون جسته است پس نبايد پنداشت كه مهر از سنگ زائيده شده ،بلكه زاده فروغ است و به جهان آمدنش چنين است.

ايرانيان باستان شب يلدا را زاد شب مهر می‌پنداشتند‏، يلدا ، واژه سريانی و به معنی تولد است با آنكه از تاريكی شب يلدا سخن زياد گفته شده است، اما هر شب يلدايی تاريك نيست.

تاريكی و روشنايی شب يلدا بستگی به گردش ماه‌های قمری در ماه‌های خورشيدی دارد. شب نشانه تاريكی اهريمنی و روز نشانه روشنی ايزدی است. چون شب يلدا بلند‌ترين شب سال است كه پس از آن روزها بلند می‌شود و روشنی بر تاريكی چيره می‌گردد. از اين رو شب آغاز زمستان را زادشب ايزد فروغ پنداشته‌اند كه پس از چند هزار سال هنوز آريايی‌ها آنرا جشن می‌گيرند. در ايران به نام شب يلدا و در نزد

 

عيسويان اين شب به زاد شب حضرت مسيح (ع) نام گرفته است.



ايرانيان دوران كهن، برای اين كه اين شب‌ها را كه تا اندازه‌ای بی‌آزارسازند ، آتش افروختند تا هم روشنايی در خانه باشد و هم به خاطر نيرويی اورمزدی ديوان و پريان و جادوگران از خانه دور شوند. زيرا عقيده داشتند در خانه‌ای كه آتش در آن هست ديوان و جاودان راه نمی‌توانند يافت.

ايرانيان در اين شب‌ها‏، به ويژه در شب‌های دراز زمستان به دور آتش گرد می‌آمدند و پاسی از شب را در آنجا می‌گذرانند. اين شب‌ها كه به دور آتش می‌گذشت آتشان نام داشت و امروز نيز در روستاهای خراسان به شب نشينی آتشان می‌گويند.
خاموش شدن آتش گناهی بزرگ بود‏، چون معتقد بودند كه پس از خاموش شدن آتش ارواح زيانگر به خانه می‌تازند.رسم بر اين شد كه هر شب تا پگاه كسی نگاهبان آتش باشد تا خاموش نشود.

طولانی‌ترين شبهای سال شب انقلاب شتوی است كه پس از آن آفتاب از برج قوس نيماسپ به برج جدی تحويل می‌شود و روزها اندك اندك بلندتر می‌شود. طولانی‌ترين شب سال نظر ايرانيان نحس بود و در فرهنگ‌ها نيز از نحوست آن سخن رفته است. چرا كه مردم می‌پنداشتند كه در اين سرمای سخت زمستانی كه از ديدار خورشيد محروم بودند و بنا بر عقيده مذهبی مهم اعتقاد داشتند كه اين شب طولانی‌ترين حمله اهريمن را در پی دارد و چون فردای آن شب روشنايی ، روشنايی غالب می‌شد و روز طولانی‌تر می‌شد‏. مردم برای دفع نحوست آن شب و باز آمدن خورشيد در فردای آن شب ............


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت13:30توسط نیما گل محمدی | |

چقدر بد بود دیشب...یعنی چقدر بد خوابیدم ....انگار باید تمام اتفاقات این ۲ ماه گذشته تو خواب دیشب من میومد....نمی دونم...شاید خدا می خواست از یه زاویه دیگه همه چی رو نشون بده....شاید می خواست بفهمم که همه چی هم تقصیر من نبود که انقدر حرص می خورم....می خواست بهم نشون بده که تو از جونت هم مایه گذاشتی که نذاری راه اشتباه بره...ولی حالا که می خواد بره...بزار بره..ولی یواشکی پشتش باش..و اگه خواست بیفته زمین کمکش کن...چقدر خدا رو دوست دارم...چقدر خوب حسش میکنم...خدا تنها کسی که همیشه محبت کرده بهم بدون اینکه ازم انتظار جبران داشته باشه..

چقدر راضیم از راه انداختن این بلاگ ....میشه بدون اینکه از کسی بترسی...یا ازت سواستفاده بشه حرف دلت رو بزنی...اینحا نمی فهمی کی داره حرف دلت رو می خونه....دیگه نمی ترسی از اینکه وای اگه فلانی بفهمه...اینجا نمی ترسی از اعنماد کردن...آدماش رنگ عوض نمی کنن...

ولی نمیشه تو این دنیای مجازی زندگی کرد...آدمای دنیای واقعی اونقدر بی وفا شدن که باید خفه شی و حرفت رو بدی به انگشتات تایپ کنن....دنیا همینه...به قول معروف زندگی صد سال اولش سخته..

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر توی این خونه بودیم

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق اینکه بندازی زمین نبود

ما که رفتیم ولیکن قدرت رو دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن

آدمای مهربون و باوفا دروغ میگن

اونا که میگن تا همیشه دیوونتن

بذار بی پرده بگم که به شماها دروغ میگن

اونایی که میان به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده

به تموم آسمونها به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه می خوان یجوری بهت بگن

تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت11:2توسط نیما گل محمدی | |

پيش پول خانه ام را بايد بدهم. ناچارم کليه ام را بفروشم." از قيمتش مي پرسم." هرچقدر شد. مي گويند 7، 8 ميليون قيمتشه، اما حاضرم تا 5 هم بفروشم فقط مشتري زود پيدا شود و کارم راه بيفتد. اگه نتوانم زود بفروشم صاحبخانه اثاث مان را سرکوچه مي گذارد. ناچارم به خاطر آبرويم." ياد اخبار ثروت هاي ميلياردي مي افتم، دلم ريش مي شود از اين همه فاصله و تفاوت.

انجمن حمايت از بيماران کليوي کشور در کوچه فرهنگ حسيني در خيابان وليعصر است و شايد اين بهترين دليل باشد که اين کوچه تبديل به بورس خريد و فروش کليه شود. در و ديوار اين کوچه پر است از آگهي هاي دست نويسي که خبر از فروش کليه و تعداد زياد فروشندگان و خريداران مي دهد. اين همان کوچه ايست که در آن مرگ و زندگي خريد و فروش مي شود و چه ارزان. يک طرفش بيماراني هستند که براي زندگي پول مي دهند و طرف ديگر محتاجاني که براي زندگي شان پول مي گيرند، تا هر دو يکي شوند در حضور هميشگي سايه مرگ. خوشبخت ترين فروشندگان هم آن هايي هستند که گروه خوني شان O مثبت است. چون قيمتش از همه گران تر است. صداي دلالي را مي شنوم. خوشحال است از يافتن کسي که اين گروه خوني را دارد و 10 ميليون هم پيشنهاد مي کند. 10 ميليوني که فروشنده بايد به گوشه اي از بدبختي هايش بزند تا خجل نشود پيش همسر و فرزندانش، و خريدار بايد بدهد براي دمي زنده بودن. در اين بين کلاهبرداراني هم هستند که ادعاي اهداي کليه مي کند ولي پس از گرفتن پول، متواري مي شوند.

هم اکنون نزديک به 23 هزار بيمار کليوي در ايران وجود دارد که 48 درصد آن ها پيوند کليه کرده اند و مابقي هم يا دياليزي هستند يا صفاقي. اين 48 درصد، ايران را در رتبه پنجم جهاني در پيوند کليه قرار داده است؛ به ازاي هر يک ميليون نفر جمعيت کشور، 24 مورد پيوند کليه.

اما چه کساني فروشندگان کليه هستند؟ آمار نشان مي دهد بيشتر فروشندگان آنهايي هستند که با مشکلات مالي دست و پنجه نرم مي کنند و براي حفظ آبروي خود و خانواده، راه ديگري پيش رو نمي بينند. آن هايي که بايد جهيزيه دخترشان را بدهند، بيکاراني که با پول کليه شان تاکسي مي خرند تا از راه رانندگي زندگي شان را بگذرانند؛ آن هايي که ... اما دختران فراري هم طيف بزرگ فروشندگان محسوب مي شوند. و همچنين زندانيان تازه از بند درآمده که نياز شديد به پول دارند.

بازار کليه
مدير عامل انجمن حمايت از بيماران کليوي درباره دليل پررونق بودن بازار خريد و فروش کليه مي گويد: "بحث به زماني بازمي‌گردد که دولت بدون انجام کار کارشناسي شده، اعلام کرد هر فردي که کليه بدهد به عنوان ايثارگر شناخته مي‌شود. يک ميليون تومان هم به اهدا کننده مي دادند، بعد از آن فروشندگان کليه علاوه بر يک ميليوني که دولت هديه مي‌کند، حداقل 2 تا 3 ميليون ديگر هم از بيمار مي گيرند."

مصطفي قاسمي در گفت و گو با سلام هموطن، مي افزايد: "هم اکنون دولت در ازاي هر کليه، يک ميليون تومان مي‌پردازد، در حالي که فروشندگان کليه معمولا به اين مبلغ راضي نيستند و کليه خود را به افراد متقاضي با قيمتي بين 2 تا 7 ميليون تومان مي‌فروشند."

مدير عامل انجمن حمايت از بيماران کليوي ادامه مي دهد: "اگر از سوي دولت عنوان مي‌شد که اين يک ميليون اهدايي به منظور کمک به بيمار کليوي خواهان انجام پيوند کليه است، به طور حتم قيمت کليه تا اين حد افزايش نمي‌يافت و بازاري باعنوان بازار و خريد و فروش کليه هم ايجاد نمي‌شد."

پيوند زنده به زنده
سه گروه جزو اهدا کنندگان کليه هستند؛ فروشندگاني که با خريدار آشنايي ندارند، آشنايان شخص بيمار و آن هايي که مرگ مغزي شده اند. در کشورهاي پيشرفته اهداکنندگان کليه عموما از گروه سوم هستند، چون خريد و فروش اعضاي بدن افراد زنده غيرقانوني است و در ضمن فرهنگ اهداي اعضاي بدن توسط نزديکان يا خود شخص فوت شده ? افراد در زمان زنده بودن وصيت مي کنند که اعضاي بدنشان را در اختيار محتاجان قرار دهند ? در اين کشورها جا افتاده است. اما در ايران چنين نيست. در ايران به گفته مصطفي قاسمي حدود 98 درصد از پيوندهاي کليه صورت گرفته از طريق خريد و فروش و تنها دو درصد به شکل اهدايي و يا پيوند از اجساد است، که اين مسئله با توجه به روحيه انساندوستانه ايرانيان بسيار تاسف بار است.

وي در گفت و گو با خبرگزاري مهر با تاکيد بر شيوع فروش کليه در بين اقشار جوان جامعه مي افزايد: "دولت بايد با سياست هاي مناسب بحث پيوند اعضاء را به طرف پيوند از اجساد سوق دهد و اجازه ندهد که جوانان کشور به خاطر دو ميليون تومان سلامت خود را در معرض تهديد قرار دهند."

رييس انجمن حمايت از بيماران کليوي از خريد و فروش کليه در تمامي اشکال آن حتي در قالب رسمي و قانوني نيز انتقاد مي کند و مي گويد: "پيوند اعضا بايد تنها از اجساد صورت گيرد و بحث پيوند زنده به زنده بايد برچيده شود."

در کشورهاي پيشرفته با تاسيس بانک هاي پيوند اعضا بيماران کليوي مي توانند مانند ساير بيماران ديگر که به عضو تازه نياز دارند، صاحب کليه اي جديد شوند. کليه سالم کسي که دچار مرگ مغزي شده است. اما در ايران با وجود 27 هزار مرگ مغزي در سال، تنها يک درصد پيوندهاي کليه از طريق پيوند کليه شخص دچار مرگ مغزي انجام مي شود. شايد اگر فرهنگ اهداي عضو از روي خيرخواهي، نه پول بالا رود و بانک اهداي کليه هم در کشور تاسيس شود مسئله تا حدودي، به راهي ديگر رود و در آن صورت هيچ جواني براي پرداخت پول بيماران کليوي خانه ، کليه اش را به راحتي نفروشد و عمر، با مرگ تاخت نزند.

اگه مشتري نيستي...
با تعجب و ناراحتي فرياد مي زند: "8 ميليون تومان! زياد نيست پدرآمرزيده. يک کليه است ديگر." و چه آسان مي گويد اين آخري را. جواب مي شنود: "نياز دارم که مي فروشم، وگرنه ديوانه نيستم که از اول جواني به بعد منتظر آن روزي بنشينم که همين يک کليه ام هم از کار بيفتد و من جاي شما باشم و کس ديگري جاي من. اگر مشتري نيستي برو بگذار به کارم برسم . شايد مشتري خوبي پيدا کنم."

به راستي 8 ميليون و حتي کمتر از آن به چه کار مي آيد درمقابل عضوي که براي ابد از دست داده مي شود؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت17:43توسط نیما گل محمدی | |

بگذار مثل گذشته‌‏ها همه از قصور خود بگذرند اما ما از كنار بوی گوشت تن عزيزانمان در آتش نگذريم كه اين دود برخاسته از تن عزيزان اگر گلو را می‌‏درد با آن دود سياهی كه هيچ كس "مسووليت" سايه افكندنش بر آسمان پايتخت را نمی‌‏پذيرد، فرق دارد. بايستيم و بی‌‏هيچ سرفه‌‏ای دود برخاسته از سنيه چاك چاك و تن هزار پاره شده دوستان پرشوخ و شجاعت خويش را نفس بكشيم كه اين دود برخاسته از احساس "مسووليت" اصحاب رسانه است. آنان كه مسؤولانه در آتش بی‌‏مسؤوليتی ديگران سوختند. 

هيچ نيازی نيست تا بلندگوهای هواپيما سرنشينان را از حادثه باخبر كنند. هيچ نيازی نيست كه خدمه هواپيما و مهماندارها! مهمانان اين پرواز ناتمام را به آرامش فراخوانند كه از قضا ميهمانان اين بار هواپيمای مرگ، همان متهمان هميشگی‌‏اند كه در هر واقعه‌‏ای، پيش يا تنها دقايقی پس از وقوع، سراز حادثه درمی‌‏آورند.



همان متهمان هميشگی كه ترديد ندارم در همان دقايق معروف "تاخير پرواز"، شم خبرنگاری‌‏شان گل كرد و گل از گل شوخی‌‏هايشان اين‏گونه شكفت:

-"قريب، وصيت‌‏نامه كه نوشتی حتما؟"

-برادران، عكاس فارس، مثل هميشه آرام و بی‌‏صدا می‌‏خندد:

"می‌‏گم توی همين فرصت كوتاه بشينم و بنويسم."

كاظم‌‏نژاد كيهان شوخ‌‏تر از همه:

"پس يكی‌‏مون بمونه پايين كه پروازمون اگر ناكام موند، حداقل يك گزارش تصويری تاپ و سفارشی برامون كار كنه."


اما "تاخير" هم ترديدی به دلشان راه نداد و يكی يكی، سر به سر هم گذاشتند و سوار هواپيمای نظامی شدند.



هواپيمايی كه تنها در شرايط جنگ و اضطرار موظف به حمل بار و يا چتربازان و نظاميان است، اين بار خيل پرشوخ و شجاعت عرصه خبر را از پلكانش به سمت مرگ هدايت می‌‏كند. باز هم همه چيز در همان حد شوخی باقی می‌‏ماند:

-" انصافا قيافه ما خيلی به چتربازها شبيه بود يا شبيه يه مشت بار و اسباب و بنه هستيم كه بايد سوار اين هواپيمای نظامی بشيم؟"

همكاران خود را خوب می‌‏شناسم در سفرهای خبری دسته‌‏جمعی هيچ چيز را جدی نمی‌‏گيرند، مگر خبررسانی و ارسال اخبار و عكاس‌‏های خبری آن سفر را.

هيچ خبرنگاری نيست كه خاطره سفری اينچنين را در پرونده كاری‌‏اش نداشته باشد، همه دوست می‌‏شوند و "رفيق" و تنها به‌‏گاه ارسال خبر "رقيب".



سه‌‏شنبه خاكستری نيز چنين بود برای اين كاروان. تازه اول دوستی بود و شوخی‌‏های مكرر و جدی نگرفتن‌‏ها، هنوز نوبت به ارسال خبر و رقابت و جديت و كار نرسيده بود. هرچه بود، در همان دقايق كوتاه "رفاقت" پرونده‌‏اش بسته شد بی‌‏آنكه به مرز "رقابت" برسند، با خاطره‌‏ای خوش و كلماتی سرشار از مزاح و مطايبه‌‏هايی از جنس سفر، بار سفر بستند:

-"بچه‌‏ها حس بگيريد. اين يه هواپيمای نظاميه ."

-"... و باربری".



-"نه ديگه كلاسمون رو پايين نيارين. حالا كه ما رو با اين هواپيما می‌‏برن، بذار ما هم ژست نظامی‌‏ها رو بگيريم."



-"ای آقا چند بار بگم؛ حتما قيافمون شبيه اسباب و اثاث كهنه بوده كه چپونده شديم تو اين باربر هوايی."



خلبان با برج مراقبت فرودگاه مهرآباد برای يك فرود اضطراری تماس می‌‏گيرد، اما خبرنگاران كه پيش از پرواز و در همان دقايق شوم "تاخير پرواز" مرگ را به مزاح واگويه می‌‏كردند، باز هم دست در دست كلمات و واژه‌‏ها مستانه می‌‏رقصند:

-"وقتی بيفتيم پايين، آنچنان پودر می‌‏شيم كه همه باورشون می‌‏شه ما بار بوديم نه آدم، اون‌‏وقت شتر ديدی، نديدی."



-"نه اينطوری‌‏ها هم نيست، كاغذهای خبرمون رو پيش از سقوط از شيشه‌‏ها می‌‏ريزيم پايين تا قبل از پودر شدن عالم و آدم بفهمن ما آدم بوديم، ما و بی سروصدا مردن؟!

اما آرام، آرام خنده‌‏ها بی‌‏رنگ‌‏تر می‌‏شود، صدا به صدا نمی‌‏رسد. اين هم از مزايای هواپيمای نظامی است. همه با فرياد حرف می‌‏زنند تا بخندانند مرگ را.



اما آرام آرام لبخند‌‏ها به مرگ نزديك‌‏تر می شود، وقتی هواپيما به سرعت به ساختمان ١٠ طبقه نزديك می‌‏شود...

كسی در همين ساختمان مشغول ورق زدن صفحات روزنامه است و گذران زندگی خويش را در لابلای خطوط و عكس‌‏های روزنامه امروز به تماشا نشسته است. روزنامه پر از عكس‌‏های غبار آلوده است و خبرهای بد كه مسافران اين هواپيما ديروز گزارش داده بودند:



"تهران در وضعيت اضطرار"، "پايتخت در محاصر آلاينده‌‏ها"، "آسمان تهران سياه است".

روزنامه ورق می‌‏خورد و كسی يا كسانی در خلوت يك ظهر پاييزی دل نگرانی‌‏ها و پيگيری‌‏های مداوم جماعتی از اوضاع آشفته كشور را ورق می‌‏زنند.



جماعتی كه سال‌‏هاست در ستون‌‏های همين روزنامه‌‏ها سهم دل آنان خالی است و تنها از ديگران می‌‏نويسند. جماعتی كه كلمات‌‏شان آرام، آرام در قاب فلزی و سرد يك هواپيمای پرسروصدای نظامی يخ می‌‏زند و چشم‌‏هايشان زودتر از جسم نحيف و ترس خورده‌‏شان به ساختمان ١٠ طبقه نزديك می‌‏شود.



خلبان را يارای كنترل هواپيما نيست، به همان اندازه كه ساكنان اين هواپيما را يارای متمركز ساختن هجوم به يكباره دلخوشی‏های كوچك زندگی‌‏شان نيست.

همه چيز سرعت می‌‏گيرد، خاطرات می‌‏دوند. زندگی چند ساله می‌‏دود.تند و تند. همه چيز مقابل چشمان همسفران می‌‏دود. مرگ هم می‏دود و ناگهان هواپيما با همان صداهای دل‌‏آزارش بر ساختمان مسكونی آوار می‌‏شود.



ديگر فرصتی نمانده تا "برادران فارس"، به دوقلوهای كوچكش فكر كند،"بقايی شبكه خبر"، "زيبا" و "غزل"‌‏اش را مقابل چشمانش مجسم سازد، "كربلايی همشهری"، "پرنيان" و "شايان" را تند و تند در آغوش خيالش بكشد و خبرنگار افتخاری ايسنا هم آخرين خداحافظی‌‏اش با اهالی خانه را برای اولين سلامش به خانه خبر تصوير كند.



همه چيز سرعت می‌‏گيرد، خانه به دوشان ِ خانه خبر آوار می‌‏شوند بر خانه خودشان. برخانه‌‏ای كه صاحب‌‏اش تازه داشت ردپای قلم و دوربين آنها را بر صفحات روزنامه زيرلب زمزمه می‌‏كرد: "تهران به سختی نفس می‌‏كشد."



اما خبرنگاران ديگر نفس نمی‌‏كشند به همين راحتی، به سادگی خوردن يك ليوان آب، "همه مرغان ِ هم‌‏آواز پراكنده شدند". پودر شدند، خاكستر. بی‌‏آنكه شتاب مرگ مجالی دهد تا كاغذهای خبر آنان با سربرگ‌‏هايی كه تنها معرف آنان بود، در آسمان آلوده و كثيف تهران رندانه برقصند، حتی اگر چشم‌‏ها را در اين غبار آلوده آسمان تهران يارای ديدن غمگينانه‌‏ترين رقص جامعه رسانه‌‏ای كشور نباشد.



به همين سادگی عزيزترين كسان‌‏مان را تقديم سهل‌‏انگاری‌‏های كسانی كرديم كه از اين پس بايد در همين كسوت خبرنگاری توجيهات رنگارنگ آنان را در سوگنامه ياران خود بنويسيم، قصه‌‏ای تكراری كه هم ما از مكرر نوشتن‌‏اش خسته‌‏ايم و هم ملتی رنجور از به شانه كشيدن مسووليت سنگين اين سقوط‌‏های تكراری و دردهای تكراری.

و امروز ما مانده‌‏ايم و ضجه خانواده‌‏هايی كه فرزندان و همسران و پدران سوخته‌‏ای مانده است بر درگاه خيالشان تا هميشه. حتی اگر هزار ناز و نوازش و نعمت بر سفره‌‏شان روانه سازند كه آنها حرف خود فرياد می‌‏زنند:



"حيدری شبكه خبر" از تلفن پرهراس و دلهره برادر به خانه می‌‏گويد كه در دقايق "تاخير پرواز" گفته است: "هواپيما خراب است ، می‌‏خواهيم برگرديم اما اجازه نمی‌‏دهند."(١ )

"برادران فارس" هم به همكارانس در همان دقايق تاخير زنگ می زند و شكوه می‌‏كند:" هواپيمای ما نقص فنی دارد، خلبان حاضر نيست سوار شود. منتظر خلبان شيفت بعد هستيم. می‌‏گويند دل و جرات او بيشتر است"(٢ )

اما ظاهرا بايد ياد بگيريم بيهوده دنبال مقصر نگرديم كه در اين سال‌‏ها مقصر هميشه خلبانی بود كه فداكارانه چشم بر چتر نجات خويش بست و رفيق نيمه‌‏راه مسافرانش نشد.



بيهوده نگوييم هواپيما پيش از پرواز نقص فنی داشت كه هزار آيه و برهان آيد اندر رفع و رجوع نقايصی كه عاقبت عزيزان ما را با همه شوخی‌‏هايشان ميهمان آتش ساخت.

تنها بايد خوب نفس كشيدن را در آسمان سياه شهرياد بگيريم و ياد بگيريم كه اگر يك C-١٣٠ ديگر با تاخيری يك ساعته پله‌‏هايش را برايمان پهن كرد، دلخوشی‌‏ها ريز و درشت زندگی كوچك خود را چگونه تند و تند تصويرسازيم تا حداقل خوب بميريم.



بگذار مثل گذشته‌‏ها همه از قصور خود بگذرند اما ما از كنار بوی گوشت تن عزيزانمان در آتش نگذريم كه اين دود برخاسته از تن عزيزان اگر گلو را می‌‏درد با آن دود سياهی كه هيچ كس "مسووليت" سايه افكندنش بر آسمان پايتخت را نمی‌‏پذيرد، فرق دارد. بايستيم و بی‌‏هيچ سرفه‌‏ای دود برخاسته از سنيه چاك چاك و تن هزار پاره شده دوستان پرشوخ و شجاعت خويش را نفس بكشيم كه اين دود برخاسته از احساس "مسووليت" اصحاب رسانه است. آنان كه مسؤولانه در آتش بی‌‏مسؤوليتی ديگران سوختند

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت22:47توسط نیما گل محمدی | |