تبليغاتX
پستو













Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


پستو

سلام سحر عزیزم..حالت چطوره؟چهل روز از تولدت تو یه دنیای دیگه می گذره...اگه از این دنیا بخوای باید بهت بگم همون جنگلیه که همیشه ازش گله داشتی و بالاخره هم نتونستی توش دووم بیاری...از حال من اگه بخوای باید بگم که خوبم..فقط..فقط..می دونم بدت می آد از گله گذاری..ولی خوب نمی تونم نگم...دلم برات تنگ شده..آخه قبلا هر روز باهات حرف می زدم..درد دل می کردم..اما حالا...فقط دو بار به خوابم اومدی..می دونم...می دونم عزیزم که تو به یاد همه ما هستی و هر وقت بخوای ما رو می بینی..ولی این که عادلانه نیست...پس ما چی؟..ما که سالها به بودنت..به محبتت...خو گرفته بودیم چی؟..

سحر عزیز..با سفرت یه عالمه آدم رو دلسوخته کردی..می دونی؟از وقتی که رفتی من به خدا میگم خدایا ما که قدر سحر رو می دونستیم...چرا از ما گرفتیش..ما که می دونستیم سحر زمینی نبود..ولی به خاطر ما نمی بردیش..آخه خیلی زود بود...

 سحر خوبم..این چهل روز مثل برق و باد گذشت...این سرعت سپری شدن ایام من رو به یه چیز امیدوار میکنه..امیدوارم میکنه که بقیه روز ها هم به همین سرعت بگذره...و روزی برسه که نوبت منم بشه..منم بیام ببینمت....

سحر جان..حرف واسه گفتن زیاد دارم.... نمی دونم باید از دلتنگیهای خودم بگم یا ......سحر جان..این چهل روز که رفتی همه ما که در نبودت عزادار هستیم لحظه به لحظه احساس کردیم که یه نیرویی ما رو سرپا نگه داشته...و من مطمئنم این وجود روح پاک تو هستش که ما رو نگه داشته و ما هم برای یادت رو تا ابد زنده نگه خواهیم داشت...

راستی سحر جان امشب شب تولد شبنمه.بهترین و عزیزترین دوستت.. که مصادف شده با چهلمین روز تولد تو تو دنیای ابدی...البته می دونم نیازی به یادآوری نبود....فقط خواستم بگم که ما تصمیم گرفتیم به یاد تو و با حضور سبز تو تولد شبنم رو جشن بگیریم..من و شبنم و همه کسایی که میشناسنت همیشه به یادتیم....و در حسرت دیدن دوباره تو ثانیه هامون رو سپری می کنیم..


دیگه سرت رو درد نمی آرم...به امید دیدار خواهر مهربونم

http://pastou.persiangig.com/video/5885.jpg



پ.ن :  دوست گل و مهربونم شبنم عزیز زادروزت رو بهت تبریک و شادباش می گم و برات زندگی سراسر  بهروزی و پیروزی آرزو می کنم.تولدت مبارک ستاره شبای مشرقی


http://pastou.persiangig.com/video/happy-birthday17.jpg


+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت20:1توسط نیما گل محمدی | |

 

سحر جان ..امروز بالاخره تحملم تموم شد..شمارت رو گرفتم...یادته تا سلام می دادم میگفتی سلام داداشی؟یادته همیشه تا از زندگی گله می کردم می گفتی فقط شکر کن..حالا که ده روزه نیستی باز هم شکر کنم؟باز هم از این روزگار لعنتی که تو رو از ما گرفت گله نکنم؟..

چقدر امروز آروم شدم وقتی زنگ زدم بهت و دیدم هنوز هم تلفنت روشنه و صدایی از پشت خط شنیده می شه...و چقدر خوب بود که صدای خواهرت رو شنیدم که طنین صدای مهربون تورو داشت.و چقدر خوب بود که بالاخره تونستم برای یه همدرد از نبودنت گریه کنم..

سحر عزیزم از وقتی که تو رفتی دیگه ذره ای از مرگ نمی ترسم

می دونم که بازم یه روزی می بینمت..نمیگم بهت خدا نگهدار..میگم به امید دیدار

روحت شاد .....

گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقایق هست اما تو نیستی

چه باید کرد؟

گفتي از پلك هاي خواب آلود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي هاي ....

ابرك زخمي دير پاي من مظلومكم ...

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين گذشتي

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت18:43توسط نیما گل محمدی | |

یک سالی می شد که تو وبلاگم چیزی نمی نوشتم و تفریبا با نوشتن قهر کرده بودم..این روز ها همیشه منتظر یه اتفاق خوب بودم که دوباره من و وادار به نوشتن کنه..

اما...

خبر به قدری شوک زدم کرد که تا چند ساعت منگ بودم...مثل دیوانه ها راه می رفتم بدون مسیر مشخص..

سحر عزیزم...دوستم .... خواهرم رفت...به همین راحتی


سحر روم

تصادف یک اتوبوس در جاده شیراز...

فقط یک نفر فوت شده..

سحر رومی

الحق که خدا گلچین می کنه ....

هشت سال پیش با سحر در یکی از سایت ها آشنا شدم..مطلب می نوشت..خیلی هم خوب می نوشت..شاید دروغ نگفته باشم که.وبلاگ نویسی و در کل نوشتن رو از سحر یاد گرفتم

از اون موقع به بعد همه جا با هم بودیم...با هم می نوشتیم

سحر شد دوست و خواهر و همدم من

چقدر شب عروسیش خوشحال بود..چقدر می خندید..

اما حالا دیگه بین ما نیست

سحر خوبم چطوری رفتنت رو باور کنم؟

دیگه برای کی حرف بزنم؟برای کی درد دل کنم؟

سحر عزیزم اگر چه در بین ما نیستی اما بدون همیشه یادت در خاطر ما خواهد ماند..همیشه دوستت خواهیم داشت

من از طرف خودم   در گذشت سحر رومی عزیز رو به خانواده بزرگوارش و همسر خوبش علی تاجیک عزیزتسلیت میگم و از خداوند برای هممون آرزوی صبر دارم

پیکر پاک سحر رومی در زادگاه پدریش شیراز به خاک سپرده شد


http://www.marshal-modern.ir/Archive/3725.aspx

سحر رومی

1363-1387



*****************************************


سیروس رومی دربیمارستان بستری شد

سیروس رومی از چهره های شاخص فرهنگی فارس و کشور به دلیل شوک ناشی از حادثه به وجود آمده برای دخترش در بیمارستان بستری شد

به گزارش خبرگزاری پا نا،"سیروس رومی" از چهره های شاخص فرهنگی فارس و کشور به دلیل شوک ناشی از حادثه به وجود آمده برای دخترش در بیمارستان بستری شد

سحر رومی دختر سیروس رومی که پنج شنبه شب با اتوبوس از تهران عازم شیراز بود بر اثر واژگونی اتوبوس حامل وی – در ساعت 4 و 21 دقیقه بامداد روز گذشته – به دیار باقی شتافت.

سیروس رومی که با تماس با تلفن همراه دخترش و مکالمه با یکی از ماموران پلیس راه در جریان این حادثه قرار گرفت بر اثر شوک وارد شده به بیمارستان MRI شیراز منتقل شد.


خدا به پدر سحر صبر و سلامتی بده

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت3:12توسط نیما گل محمدی | |

 

دوست دارم که مثل یک کرم ابریشم از پیله زندگی روزمره خلاص شم..

چه فایده داره وقتی تو خلسه زندگی میکنم..قرص..سیگار....خلسه...خلسه..خلسه..

زخمهام مرحم نشده اند...روشون رو پوشونده بودم...حالا روی همون زخم دوباره خنجر خورده..و حالا جای زخم گندیده.. عفونت زخم تمام روحم رو فرا گرفته

به قول صادق هدایت:

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.

و وقتی به یک اصولی در روابطم پایبند بودم

به قول گابریل گارسیا مارکز:

اخلاقیات بستگی به زمان یا زمانه داره، خواهی دید.

و وقتی که روحم در خلسه کامل فرو رفته

 هدایت :افكار پوچ!  از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند آيا اين مردمي که شبيه من هستند ، که ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند ، براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك مشت سايه نيستند که فقط براي مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آيا آنچه که حس ميكنم ، مي بينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست؟ که با حقيقت خيلي فرق دارد؟

حالا هم که از همه بریده ام:

هدایت:در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخوردم که چه ورطه ي هولناکي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم که تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دار.

از زماني که همه ي روابط خودم را با ديگران بريده ام ، ميخواهم خودم را بهتربشناسم.

وقتی که بی تفاوت به زمان  و مکان فقط زندگی می کنم از دید عزیزانم هم پنهان شده ام..تنهای تنها..و زخمی تر از همیشه....

 نمی دونم من به دنیا و آدماش پشت کردم یا دنیا و آدماش به من....

 

شاید این آخرین نوشته من در وبلاگم باشه

خدانگهدار....شاید برای همیشه

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت18:11توسط نیما گل محمدی | |

 

بعضی اوقات اتفاقاتی در طول شبانه روز در زندگی ما میفته که شاید به سادگی از کنارش میگذریم

اما شاید یک وقتی مثلا شب موقع خواب بهش خیلی فکر کنیم

چند روز پیش یک همچین اتفاقی برای من افتاد

شاید در نگاه اول خیلی ساده بشه از کنار این قضیه گذشت اما نتونستم بهش فکر نکنم

یک شب چهارشنبه

بلوار میرداماد-ساعت 8:30 شب

با پدر و مادرم برای دیدن یکی از دوستان راهی خونشون بودیم که پدرم از من خواست کنار خیابون نگه دارم

پدرم برای خرید پیاده شد

من در صندلی راننده نشسته بودم و مادرم در صندلی عقب پشت من وپدرم هم کنار من نشسته بود که پیاده شد

با مادرم مشغول صحبت بودم که خانمی شاید حدود بیست ساله(اگر سن رو بر حسب صورت سنجیده باشم)

از پنجره صندلی شاگرد سرش رو داخل کرد و گفت :

چهل تومن یه شب

من که اصلا حواسم نبود لحظه ای خیره نگاه کردم به صورت دختر و تازه فهمیدم چی میگه و اون خانوم هم متوجه حضور مادرم در ماشین شد... و همراه با پوزخند و خیلی خونسرد و با قدمها آروم رفت و از ماشین دور شد...

تمام این ماجرا در یک دقیقه اتفاق افتاد

اما بار اول نبود و بار آخر هم نخواهد بود...

نمی دونم چرا دلم برای اون دختر و دخترایی مثل اون می سوزه

نمی تونم قبول کنم انسانی بدکاره متولد می شه...

نمی تونم قبول کنم که فقط خانواده باعث این ناهنجاری شده باشه...

من جامعه و فرهنگ رو هم مقصر میدونم

بارز ترین دلیل رو می شه با یک مثل قدیمی توجیه کرد....

انسان رو از هر چیزی منع کنی به اون حریص تر می شه..

عدم آموزش . عدم آزادی جنسی متعارف . فرهنگ غلط وعقب اقتاده . فقر و تنگدستی و هزار دلیل دیگه که کشور ما هم همش رو شامل می شه مقصران اصلی این فحشایی هستند که کشور ما رو سراسر فرا گرفته

در اخبار شنیدم که فاز جدید طرح ارتقای امنیت اجتماعی از اول مهر شروع  می شه...

بازم همون بگیر و ببند..همون عکسها...همون ماشین های گشت ارشاد

صورت زنان و دختران با خشم...

و باز هم یک چهارشنبه دیگه و بلوار میرداماد و دختر و تکرار مکررات

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

یاد گرفتیم که فقط صورت مسئله رو پاک کنیم

باید قبول کرد که از ماست که بر ماست

  

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت15:42توسط نیما گل محمدی | |

این روزها به سختی می گذره

این روزها انگار کسی سخت گلوم رو فشار می ده تا بمیرم....اما وقتی در حال جون دادن هستم دستش رو بر میداره و تا میام نفس بکشم دوباره گلوم رو فشار میده و این کار رو بدون وقفه ادامه میده

این روزها بیشتر ساعات روز رو می خوابم که زمان بگذره و من هر روز به تقویم نگاه کنم و خوشحال از اینکه امروز هم گذشت و انگار منتظرم که تو همین روزها این دنیا تموم شه ...اما زهی خیال باطل...این منم که ذره ذره دارم تموم می شم

این روزها شبهاش هم سخت میگذره..شبها برام مثل یه داروی تلخ می مونه که مجبورم بخورم برای درمان یه د رد بی علاج

این روزها انگار سال هاست تو یه غار زندگی میکردم و تازه بیرون اومدم و از دنیا و آدماش هراس دارم

این روزها منتظرم یه اتفاق تازه هستم غافل از اینکه خیلی کهنه تر از این حرفهام که اتفاق تازه ای برام بیفته

این روزها خیلی می خوام حرف بزنم ولی انگار لال شدم !

این روزها خدا رو هم گم میکنم...

این روزها

 شب و روزم شده درد

شب و روزم شده رنج

شب و روزم شده در کنج اطاق دلم از غصه ایام هی و هی زار زدن

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

 دست خطي كه تورا عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت12:58توسط نیما گل محمدی | |

 

 

آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و
افسوس دوری تو را بخورم.
درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند.
افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی
افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده .
افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی
گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما....

اما خوشبختی من در با تو بودن بود
افسوس که خوشی ها تمام شد
افسوس که باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختی

دوری را تحمل می کنم

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت18:29توسط نیما گل محمدی | |

 

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت1:13توسط نیما گل محمدی | |

.

برداشت اول

فرماندهي نيروي انتظامي از ساخت چند فيلم در راستاي اهداف اين نهاد خبر داد.
به نظر مي‌رسد فيلمي با موضوعيت دزديدن كابلهاي برق مرتبط با همين متن باشد.
روستاي جلين
كابلهاي برق، تير چراغ برق، دوربين، فيلمبردار، بچه و بادبادك و شروع!
پسربچه در حال بادبادك بازي است. بادبادكش لابه‌لاي كابلهاي برق گير مي‌كند. تلاش براي درآوردن بادبادك و برق در جان پسربچه خانه مي‌كند. كات!
همه‌چيز به خوبي تمام شد. اين حاصل مدتها تلاش يك گروه كامل از انجمن سينمايي است. مدتها هماهنگي با اداره‌ برق. سفارش و تلاش‌هاي حوزه‌ هنري.
حال وسايل جمع مي‌شود. فيلمبردار آخرين تكه سهم هنري‌اش را مي‌خواهد. بالاي تير مي‌رود دوربين را مي‌دهد و همه‌ وسايل را، اما لحظه‌اي بعد!
گوشه‌اي از دستش به ترانسي مي‌گيرد كه اداره‌ برق فقط براي نمايش آنجا گذاشته بود و برق فشار قوي و فريادي كه قلب آسمان را مي‌شكافد. حالا ديگر فيلم نيست. همه چيز واقعي است!
حركت به سوي بيمارستان؛ قلب فاجعه مي‌تپد!
بيمارستان پنج آذر
عليرغم نمونه‌هاي مشابه در برق گرفتگي فشار قوي، قلب، كليه‌ها، بينايي هم چيز خوب است، اما دستها! خونريزي شديد است. گروه تلاش مي‌كند تا اورژانس را متقاعد كند كه وضعيت بحراني است.
او را به اتاق عمل مي‌برند، رگها و عصب دست داغان است.
دانشجوي دانشكده‌ سوره تهران و بچه ايلام است. سه روز مي‌گذرد، وضعيت همچنان بحراني است. بايد او را به تهران منتقل كنند. طاقت دوستانش تمام شده.
واحدي كه در بيمارستان مجري رزو پذيرش در بيمارستان تهران است، خبرهاي خوبي ندارد! در تهران پذيرش نداريم. خدايا جان او در خطر است.
خونريزي ادامه دارد، ولي انگار مهم نيست. شايد آن طرف‌تر هم قلب فاجعه‌اي بي‌تاب باشد.
دوستانش كلافه شده‌اند. آمبولانس مي‌آيد، تنها آمبولانس بخش خصوصي كه بيرون از شهر مي‌رود. اما راننده، مردي نامهربان است.
كارت سوخت و 180 هزار تومان پول مي‌خواهد، ساعت 8 شب است. نه چك قبول مي‌كند نه لحظه‌اي صبر تا پولهايشان را جمع كنند. همين الان مي‌خواهد. اگر هم كارت سوخت نداريد. 250 هزار تومان بهايش است.
حتي 5 دقيقه هم صبر نمي‌كند، حالا او هم رفته.
از پذيرش خبري نيست. كسي كاري نمي‌كند. براي يك تسويه حساب ساده و امضاي يك نامه‌ كه در جيب پرستار است، 3 ساعت مي‌دوند.
آخر با داد و بيداد همراهان است كه از شدت خونريزي به اتاق عمل مي‌برند تا پانسمانهايش را عوض كنند. درخواست چهار واحد خون و دريافتش فقط 1 واحد است، جبراني نيست.
شايد لحظه‌اي ديگر دستهايش را براي هميشه قطع كنند! اصلا شايد هم...
خانواده‌اش در گوشه‌اي از حياط بيمارستان نشسته‌اند.
خدايا، اينجا جان آدمي را با كارت سوخت مبادله مي‌كنند، بهايش تنها چند ليتري بنزين است و نه سرمايه‌اي از محبت و نمي‌دانم اين شكايت را براي جان يك سرمايه كجا ببرم!
همه در تلاشند تا از طريق دكتر سمناني اقدام كنند، بيمه هم نيست تا از تامين اجتماعي كاري بتوان كرد! و اين ماجرا تا نفسي هست در جريان قلبهاي ناآرام گروه مي‌تپد.
ساعت 2 بعدازظهر به بعد هم كسي نيست تا او را ببيني، از رييس بيمارستان هم خبري نيست.

برداشت دوم

دخترك 18 سال بيشتر سن ندارد. تازه وارد دانشگاه شده، اما سالهاست دچار تشنج مي‌شود. امشب هم حمله دوباره آمد.
لحظاتي بعد، بيمارستان پنج آذر
ساعت 2 بامداد است كه خانواده‌اش او را به اورژانس مي‌آورند. مثل هميشه آمپولش را تزريق مي‌كنند، اما ... گويي امشب فاجعه پشت درهاي ناآرام زندگي لميده.
عصب پشت گردنش دچار گرفتگي شده و بايد عمل شود. 2 ميليون پول بايد واريز شود، اما اين ساعت شب! پدر سراسيمه است. پول نقد ندارم، چك مي‌كشم تا صبح از بانك بگيرم، ولي فقط پول نقد مي‌خواهند.
پس بايد تا صبح صبر كرد. همه چيز آرام است. حتي جان بيماري كه هر لحظه گام به گام در آستانه‌ پرتگاه ابدي مي‌شتابد. اصلا چه اهميتي دارد؟!
مادر تا صبح فقط اشك را همد‌م تمام لحظه‌هاي سكوت اين شب تار مي‌كند.
صبح زود، پدر به سمت بانك در حركت است. حالا 2 ميليون پول در دستش دارد و به بيمارستان آمده، اما فايده‌اي ندارد حتي با اون پولها! دخترك لحظاتي پيش همزمان با اولين شعاع نوري آفتاب صبح مي‌رود تا اين بار بهاي جان آدمي 2 ميليون ارزشگذاري شود.
فردا در بيمارستان همه از ياد برده‌اند!


برداشت سوم

زن جوان كنار مزار عزيزش از حال مي‌رود. آمبولانس مي‌آيد و به سرعت به سمت اورژانس كذايي مي‌روند. جايي كه فاجعه جان انسانها را زير پاهاي بي‌ارزشش له مي‌كند.
ساعت 12 ظهر و زن روي تخت، سرم به او زده‌اند. فشار خونش پايين‌تر از حدي است كه معياري برايش داشته باشيم. فقط يك مانيتور كوچك با آن خطهاي پرتلاطمش از زنده بودنش حكايت دارد.
حال شوهر و دخترش بالاي سر او هستند.
ساعت 2 بعد از ظهر است. دكتر آمده، ولي تا نوبت به او برسد زمان مانده، فشار خونش تغيير نكرده، دستگاه شوك...
و تلمبه‌اي دستي كه جاي تنفسي مصنوعي را دارد. او بايد زنده بماند. اينها التماسهايي است كه دختركش با فشار دادن دست مادر دارد.
تلمبه ميان دست پدر و دختر مي‌چرخد. بايد او را به ICU منتقل كنند.
ICU جا ندارند. بايد صبر كنند. زدن تلمبه‌ دستي و جريان نيافتن خون صحيح.
پرستاران سرك مي‌كشند و مي‌روند و اين هم مثل هزاران بيمار ديگر.
ساعت 7 غروب است. دكتر جديد مي‌آيد! بايد به Icu منتقل شود، اما داستان تلخ و تكراري!
دستگاه شوك، آمپول و حالا بوق ممتدي كه معني نامفهومي دارد.
دختر التماس مي‌كند، اما ...
بوق ممتد و قطع تمام سيمهايي كه به او وصل است. قيمت جاني ديگر و نبود اتاق ICU خالي.
واقعا چه كسي فهميد، آن شب كه نه سالها بر خانواده‌اش چه خواهد گذشت؟!


برداشت چهارم

دخترك تازه از راه مدرسه آمده، خسته است و هوا تاريك. دوست دارد زودتر به خانه برسد.
خط كمربندي؛ كاميوني از دوردست و بعد فقط صداي جيغ است. همه وسط خيابانند. دخترك بيهوش و داغان چند متر آن طرف‌تر روي دست است. باز هم اورژانس كذايي 5 آذر.
خانواده‌اش مي‌گردند تا پيدايش كنند. سي‌تي‌اسكن، ضربه‌اي به سر وارد نشده، خبري از خونريزي نيست. ساير قسمتهاي بدن سالم است، اما پاها... چيزي از اين عضو نمانده، پانسمان مي‌كنند و در بخش بستري مي‌شود. فردا صبح پدر و مادرش تاكيد دارند، او را به تهران ببرند، اما دكترها وضع را خوب اعلام مي‌كنند.
مادرش نگران است. انگار اميدي ندارد. به دكترها التماس مي‌كند. يك هفته گذشته و حالا 17 بار دخترك زير تيغ جراحان رفته. وضع در بيمارستان اسف‌بار است. يك هفته است كه مادرش كمتر از چند ساعت خوابيده و خودش جاي دختر را تميز مي‌كند.

دكتر از آخرين عمل بيرون آمده نگاهش خبر از وقوع فاجعه دارد. سرش پايين است. با پدرش تنها صحبت مي‌كند، اگر مي‌توانيد ببريدش تهران!
اما حالا، بعد از يك هفته، دو پا تا زانو دچار عفونت شده، هر كاري مي‌توانيد انجام دهيد. حالا تلاش براي حركت به سوي تهران، داستان آمبولانس تكرار مي‌شود. خبري نيست!
به سختي بعد از گذشت 24 ساعت آمبولانس درب و داغان پيدا مي‌كنند. تا تهران پر است از تكانهايي كه با هر كدامش دخترك از حال مي‌رود. خونريزي هم كه امانشان را بريده.
در تهران هيچ بيمارستاني حاضر به پذيرش نيست، وضع دختر را غيرقابل بازگشت مي‌دانند. در مدت يك هفته شدت عفونت به حدي است كه كاري نمي‌توان برايش كرد. اما با هزار پارتي دختر بستري مي‌شود و چهل روز بعد؛
خانواده‌اش داغدار دخترك شيطون خود هستند كه عفونت تمام بدنش را گرفت و فوت كرد.


برداشت آخر


اينها تنها روايتهايي كوتاه است، از آنچه ما در غالب انسانيت به كالبد جامعه مي‌ريزيم. با داد و فغان از كشتار كودكان و زنها در عراق و فلسطين مي‌گويم و اينجا زندگي معنايي از نبودن دارد. بهايش كدام است؛ به اندازه‌ يك ICU خالي، 2 ميليون پول يا چند ليتر بنزين!
و همچنان بي‌تفاوتيم. هزاران جاني كه مي‌آيد و مي‌رود و هنوز چشم انتظار دوباره زيستن.
پاسخگويي وجود ندارد و كسي كه دردمند انسانهايي باشد كه امروز براي ساعتي نفسي كشيدن بر هر دري مي‌زنند.
از فردا مبادله آسان جان آدمي و چند ليتر بنزين شايد !
انسانيت كالاي گمشده‌اي است كه در صفها سهميه‌بندي شده.
اما جوان فيلمبردار زنده است!

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت23:58توسط نیما گل محمدی | |

 

 
موضوعی که چند روزه ذهن همه ایران دوستان عزیز را درگیر خودش کرده جریان آبگیری سد سیونده

بدون هیچ توضیحی دعوت می کنم مطلب زیبای یکی از دوستان رو در این مورد بخونید:

 

در روزهايي كه همه جا صحبت از زير آب رفتن گذشته ايران و غرق شدن مقبره كورش هخامنشي،بزرگمرد تاريخ ايران باستان هست به سر مي‌بريم.همه ميگن كه اي‌واي مقبره كورش داره زير آب ميره!واي خدا اصالت ايراني بودن ما داره از بين ميره!ديگه هيچ اثري از ما باقي‌نخواهد موند!همه جا فرياد اعتراض به اين هست كه هيچ كسي به فكر نيست و گذشته ايران در خطر هست.چرا چون كه سد سيوند درحال آبگيري هست!

اما يك سوال اينجا پيش‌مي‌‌آيد كه يعني با آب گيري سد سيوند فرهنگ و تمدن ايراني به زير آب خواهد رفت و ما مردم ايران مردماني بي‌اصل نسب به حساب خواهيم آمد؟يعني ما ايرانيها تماما تا به امروز طبق فرهنگ و نژاد خودمون رفتار مي‌كرديم و اصالت ايراني بودن خودمون را حفظ مي‌كرديم و هر جا كه پا مي‌گذاشتيم سمبل ايراني بودن و فرهنگ و تمدن ايراني بوديم؟يعني ما هر جا ميريم سمبل ايرانيت هستيم؟سمبل هخامنشيان؟آرياييها!اقوام پارس و ماد و پارت؟

يعني ما همان كساني هستيم كه هرگز در تاريخشون مشرك و كافر نبودند؟

يعني ما واقعا جانشينان مناسبي براي آنها بوديم و هستيم و امروز از به زير آب رفتن مقداري سنگ و چيزهاي ديگه حالا به قولي دفينه همه چيزمان غرق خواهد شد؟آيا ما واقعا مجري خوبي براي لوح حقوق بشر كورش هخامنشي هستيم و بوديم؟اي بابا!

بعضي وقتها برام اس‌ام‌اس مياد و خبر از يك فاجعه ميده كه در مورد آبگيري سد سيوند و زير آب رفتن خيلي چيزهايي تاريخي و باستاني هست.حالم به هم ميخوره!

امروز ميخوام بگم كه سد سيوند و سدهاي سيوند مدتهاست كه آبگيري شده و مدتهاست كه فرهنگ ايراني در آبهاي سيلاسا و وحشتناك غرق شده!سالهاست كه خود ما مردم ايران كه امروز از آبگيري سد سيوند نگرانيم و هر روز به همديگه اس‌ام‌اس ميديم و صحبت از يك فاجعه مي‌كنيم سد سيوند رو آبگيري كرديم و خيلي از دفينه‌هاي ايراني رو به زير آب و آوار فرستاديم!

فراموش نكينم كه كورش هخامنشي كه نماد ايرانيت هست يك يكتا پرست بود.كسي كه ازش به عنوان ذو‌القرنين ياد مي‌كنيم، آيا اصلا در حد چند خط، مطالعه هم راجع بش داريم؟يا فقط ميگيم كورش هخامنشي و پاسارگاد و.........!

‌من ممطمئن هستم كه خيلي‌ها به تازگي اصلا اسم اين آدم به گوششون خورده و فهميدن كه كي هست!اونهم سر قضيه سد سيوند.

آره من مطمئن هستم!روي صحبت من با همين دوستان هست!

آهاي رفقايي كه به من ايميل ميزنيد،اس‌ام‌اس ميزنيد و از عواقب ‌آبگيري سد سيوند ميگيد،تاحالا چند بار به مزار كورش هخامنشي رفتيد؟روي صحبت من با تمام ملت ايران هست!

شماها تاحالا چقدر در مورد ايران و تاريخ و تمدنتون مطالعه كردين؟ آيا تا به حال به ديوارهاي تخت جمشيد نگاه انداختيد؟آيا ميدونيد شيراز كجاست؟پاسارگاد كجاست؟نقش رستم كجاست؟شوش دانيال كجاست؟

و.....!يا فقط سي‌تي سنتر در دربي و سواحل جميرا و انتاليا و آناليا و گوا و غيره رو بلد هستيد؟

آيا تا به حال نگاهي به نقشه ايران كرديد؟

چرا ياد گرفتيم كه فقط شعار بديم؟چرا يادگرفتيم كه فقط اعتراض كنيم؟چرا ياد گرفتيم كه بي مطالعه حرف بزنيم!چرا بلديم كه يك تنه به قاضي بريم؟چرا با صحبتهاي بي‌مورد بعضي دشمنان دوست نما جو گير ميشيم و حق رو به اونها ميديم؟

 

دوستي كه از آبگيري سد سيوند ناراحتي يك نگاه به دورو برت بنداز ببين خودت زودتر فرهنگ ايراني رو زير زير آب نبردي؟شما پدر مادرهايي كه اين ادعا رو دارين!يك نگاه به فرزندان خودتون بندازين!رفتارها  وحتي قيافه‌هاي اونها رو برانداز كنين!آيا شما واقعا فرهنگ ايراني رو به اونها القا كردين؟فقط كافيه كه يك نگاه به طرز لباس پوشيدن دختر خانم‌ها و آقا پسرها بندازيد!

آيا اين طرز مو و لباس به ارث رسيده از آرياييها و  فرهنگ اصيل ايراني هست؟

آخ كه چقدر دلم مي‌سوزه واسه اين سد سيوند كه بنده خدا مي‌خواد خدمت كنه،همه هم ازش نارحت هسنتد و گناه خودشون رو به گردن اين بيچاره مي‌اندازند!

كورش هخامنشي يك يكتا پرست بود!او و ديگر پادشاهان هخامنشي!خشايارشا شاه هخامنشي،داريوش و مابقي!يه سري به موزه تخت جمشيد در شيراز بزنيد،دستنوشته‌هاي اين عزيزان رو بخونيد!

يكي از اصلي ترين دستوراتشون فراخواني مردم به يكتا پرستي و اجراي احكام الهي بوده!

اما امروزه ما چي‌كارمي‌كنيم؟فرهنگ ايراني با زير آب رفتن مقداري دفينه و مقبره و سنگ به زير آب نخواهد رفت!همانطور كه اسكندر نتونست با سوزاندن تخت‌جمشيد يا چنگيز با حمله به ايران اونرا از بين ببره!

اين ما هستيم كه با رفتارهامون مي‌تونيم اونرو تقويت كنيم يا به كلي نابود كنيم!

فراموش نكنيم كه خداي ما،از ما بر حسب تمدن و نژادمون متوقع نيست!بلكه مارو بر حسب عمل و انسانيتمون مواخذه خواهد نمود!

پس بيايد به جاي پرداختن به چيزهاي بي‌اهميت،خودمون با رفتارمون اصالت و فرهنگ ملي  رو تقويت كنيم و پايدارو  با صلاوت به جهانيان نشون بديم!

سد سيوند آبگيري ميشه اما چيزي رو غرق نميكنه،چون ما مردم ايران زمين هنوز زنده هستيم و زندگي مي‌كنيم!مقبره كورش و شاهان هخامنشي هرگز غرق نميشوند چون ايران و ايراني همچنان پايدار و قوي داره ادامه ميده و فرهنگ و تمدن ايران رو به نمايش جهانيان ميگذاره!ايراني مسلمان!ايراني مسيحي!ايراني يهودي!ايراني زرتشتي و غيره!همه با هم برادر و برابر و در كنار هم  ظهور يك فناوري ديگه يعني سد سيوند رو جشن ميگيرند و در كنارش بلند فرياد ايراني بودن رو با افتخار به همگان نشان مي‌دهند!

در اخر هم ميخوام كه روز عشق ايراني يعني اسپندار مذگان رو به همه ايرانيهاي سراسر دنيا تبريك بگم!29 بهمن روز عشق ايراني!روز اسپندار مذگان!بيايد به جاي تقليد از فرهنگ بيگانه داشته‌هاي خودمون  رو به رخ ديگران بكشيم!همونطور كه يك ايراني ميتونه رييس ناسا باشه!پس فرهنگ ايراني هم ميتونه سر‌آمد فرهنگها باشه!

با تشکر از: 

Hesam7E7

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت14:26توسط نیما گل محمدی | |